باغ هلو
ترنم دلنشین باران بر شاخه های خشکیده درختان باغ هلو
این روزها چقدر عاشقی می کنم در اعماق دل خسته ام، که ترس از عشق او را چون گنجشک لرزان و بی پناهی ،در زمهریر سختیهای زمستان زندگیش در خودمچاله میکند ؟!؟ این روزها چقدر سکوت همخانه تلخ همه جانم شده است وقتی که وجودم در غوغای فریاد می سوزد ومی گدازد وخاکسترش را باد باخود می برد؟!؟ این روزها جا مانده ام ازخود مهربانی ،که اندیشه ای جز مهر ورزیدن و عاشقی کردن نداشت؟!؟ این روزها جز داغی اشکهای پنهان و گرمی قلب عاشقم همه چیز را ،آری ،همه چیز راسرمای سخت و بی پایان تنهایی فراگرفته و من نای پناه بردن حتی به گرمای زندگی بخش عشق را ندارم؟!؟ این روزها مثل همیشه ام ،خسته و اما زنده ...تنها و اما عمیق تر ازهمیشه...همخانه سکوت ودلتنگی و اما پراز فریاد و درد...غمگین و اما پر از لحظه های ناب عاشقی... رنجور و آزرده و اما چون کوه استوار و ماندنی.... چقدر مثل همیشه بودن تلخ و رنج آور است؟؟؟کاش این یک بار را متفاوت بودم! زیربارش باران مهربانی هایش خوشبخت باشید لحظه هاتون آرام و پنجره نگاهتون به آسمان بیکران لطفش باز باشد ســــــــــــــــــــــال نــــــــــــــــــــــــــــو مبـــــــــــــــــــــــــــارکــــــــــــــــــ!!!!!!!! تماشا کن سکوت تو ،عجب عمقی به شب داده...! دردهایم را برایت گفته ام،بشنو اکنون این سکوت تلخ را...! رنج...انتظار...باران...پرواز...رهایی...!!! برای تو که می دانم و ایمان دارم فاصله عمیق و ابدی مان را با هیچ نزدیک شدنی نمی توان پر کرد و حتی اندیشه گرمای بودنت سرمای خزان را از سلولهای دردمندم دور می سازد....! برای تو که عطر آبی نفس هایت از طعم بیمار و خاکستری نفس هایم گریزان است و نفس های آخرم هم دوست داشتنت را فریاد میکند ...! برای تو که در هجوم درد، جزیاد خدا و نام تو هیچ بر لبان ترک خورده و خشکیده از اندوهم جاری نمی شود من در لحظه های درد, نبودن و نداشتنت را گریه میکردم...! برای تو که ققنوس شدنم جز برای تو نبود و تو هیچگاه خاکستر شدنم را به تماشا ننشستی و من با لذت می سوختم تا از رنجم عشقی اهورایی زاده شود...! برای تو که با امید حضورت پیله تنهایی ام را رها کردم تا در پناه باران مهربانی های تو لذت زیبای پروانه شدن را بچشم و افسوس تو نبودی و حسرتی تلخ همخانه ابدی وجودم شد....! برای تو که اشکهایم را دیدی و ندیدی ، رنج هایم را حس کردی و رفتی، فریادهای ساکتم را شنیدی و نشنیدی و من ،خاموش شدم, چونان شمعی گداخته از سوختن پروانه...! برای تو که مرگ لبخند را برچهره ام دیدی و تولد غم کهنه وجودم را بارها دیدی واما رفتی تا حسرت ماندنت ته مانده های وجود ضعیفم را نیز به یغما ببرد...! برای تو ،تو و عشق...تو و اندوه...تو و حسرت...تو و تنهایی...تو و درد... تو وسکوت... تو و اشک...تو و بغض های تلنبار شده و ....! خسته و از نفس افتاده ام....! و این پاییز هم رفت و ...؟!؟ عروس غصه در تب گریه می کرد. تو نشنیدی، ولی من خود شنیدم که احساسی مرتب گریه می کرد.
بمیرم من برای دختر عشق که تنها بود و هرشب گریه می کرد. کاش می باریدی باران...! خسته ام شاید طراوت تو روح تبدارم را التیام ببخشد. شاید اندوه مبهمی را که هر پاییز وجود دردمندم را می فشارد را با تو بگریم و آرام شوم. شاید سلولهایم با تو جانی دیگر بیابند و نفس هایم آمیخته با اشتیاق زیستن شود . آه باران... ببار ..بیا تا گره در هم پیچیده بغض هایم را در سایه بارش قطرات زندگی بخش تو از هم بگشایم و راه نفسم باز شود. بزن باران! بزن شاید....؟؟؟ گفتم : آهو! گفتی: ها ! گفتم : چشمات تفت بیابون دارن .آدمو استخوان سوز می کنن به مرتضی علی . گفتی:چه!! گفتم : هیچی دختر عامو! پسینای پاییزی دل آدم هوایی می شه ...همطوری الکایی... (بخشهایی از کتاب خواندنی زیبای هلیل نوشته منصور علیمرادی) خواندن این مجموعه داستان زیبا را با قلم توانای منصور علیمرادی و گویش زیبای جنوبی برای همه آنهایی که دلشان با عشق به ادبیات کهن این مرز و بوم می تپد توصیه می کنم! ناله های یک وجود سرد را ؟ لحظه هایی پر ز ویرانی و درد روزهایی تیره و تاریک و سرد تو چه می دانی دلیل درد را خورده های زخمی این رنج را ؟ تو چه می دانی که در آن نیمه شب بغض من، این بار اندوهم شکست تو چه می دانی چرا روحم شکست؟ آه ،آه این قلب چون کوهم شکست! من برایت جلوه نورم، ببین! انتهای صبر ایوبم، ببین! آه ای تنهای بارانی ، کجا ؟ شب گذشت و ماند ویرانی،کجا ؟ خسته ام، تنها و غمگینم ،بمان! پر ز دردی سخت و سنگینم بمان! آرامش مهمان ابدی وجود ارزشمند و مهربانت باد! برای او که بی صداست ، تنهاست ، بزرگ است و روحش به وسعت دریاست و عجیب ناشناخته است ...! صدایش را که می شنوم لبریز حس غریب زندگی می شوم و در اوج لحظه های اندوهم دلم می خواهد که او نماینده خدا باشد برای شنیدن و انعکاس دردهای جسم و روحم! وقتی که می بینمش در نگاه مهربانش تلالویی از روشناییهای خدا می بینم که گویی برای دل کوچکم آفریده شده است! می دانم که بخش کوچکی از پهنه دل بزرگ و صبورش را آذین بخش غمها و شادیهایم کرده و هرگز نمی گوید که من برایش دغدغه ای هرچند کوچکم،که فاصله ام را با او با هیچ چیزی نمی توانم پرکنم مگر دنیایی مهربانی که آن هم نیست ، یعنی کافی نیست!!! چقدر گاهی برای شنیدن یک جمله کوتاه و گویا وجودم و دلم بی قرار می شود؟چقدر آشفته روزهایی ام که یک به یک می گذرند و من تهی می شوم از عاشقانه های فردا..؟ چقدر سکوت در لحظه های نیاز به فریاد ، در لحظه هایی که خفگی از بغض و درد سلولهایت را می فشارد سخت است؟؟؟چقدر این تناقض سکوت و فریاد را تاب آوردن کشنده است؟؟؟ چقدر خلوت شبهای تنهایی ام پر است از اندوه غریبی که سکوت پیشه کرده و خالی است از امید به فرداها و فرداهای بهتر؟ چقدر سخت و درد آور است که حتی نتوانی در خانه کوچکی مثل اینجا بنویسی که دقیقا چه نوع رنجی؟؟؟ این روزها آرامش را از چشمای خسته و بارانیت گریزان کرده است؟؟؟ چقدر تاوان ققنوس شدن؛ کوه ماندن در اعماق و دریایی شدن در کویر سنگین و طاقت فرساست؟ گاهی فلسفه بعضی چیزها رانمی دانم ولی همین قدر می دانم که خواسته هایم ازخدا و توقعم از زندگی اونقدرها بزرگ نیست که ...؟!! برای تو می نویسم ای آشنای غریب! ای که نیاز به گرمای شانه های دور ؛ اما مهربانت را هق هق می کنم، ای که پژواک صدایت در ناشنیده های دلم را نفس نفس فریاد می کنم، ای که رنج تلخ نداشتنت و نماندنت تا ابد بر قلبم نقش غم خواهد زد، ای که آرامش روح خسته ام با همه مهربانی های کوچکت معنا می شود! کاشکی بدانی که برای تو نوشتم این ذره از نهایت آرزویم را؛ و چقدر دردناک است که حتی فکر هم نمیکنی که برای تو نوشته ام ، که تضاد بودن و نبودنت و سکوت عمیق و پر معنایت را نمی توانم تاب آورم! کاش بودی ،کاش باشی و کاش که بمانی و از لب های فروبسته ام و از نگاه سرشار از نیاز و خواستنم بخوانی که : دلم تو را و همه آرامش بودنت را فریاد می کند! دلم تو را و همه غم نبودنت را گریه می کند! دلم تو را و همه ناتوانی ات را ؛ همه ناتوانی ات را خوب می فهمد! دلم لحظه های خواستن و نبودنت را بی صدا درد می کشد! دلم...! آه دلم؛ این حجم خون شده از حسرت ؛ این همه دارایی اندکم از هستی؛ این کبوتر محبوس قفس تنم ؛ در هجوم بغض و درد و اشکهای داغ دارد می میرد و تمام می شود...! 










تو چه می دانی هجوم درد را



